![]() |
![]() |
|
| راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست |
|
Finish for ever برای همیشه خدا نگهدار بعد از حدود ۱ ماه نوشتم اما به گونه ای دیگر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مهر1387ساعت 22:55 به قلم مجنون |
|
|
غروب نخواهد کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 مهر1387ساعت 23:1 به قلم مجنون |
|
|
نه زمستانی باش که بلرزانی نه تابستانی باش که بسوزانی بهاری باش تا برویانی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 22:51 به قلم مجنون |
|
|
من بینیاز زحمت پرچین و قیّمم! ای مهربان، رویاندنم کافی است! بگذار بالیدن بیاموزم! سخت است آری در تب و طوفان، بی تکیه بر دیوار، روییدن! میدانمت... میدانمت اما نیاز من... رؤیای من... اما غرور من...! در حسرت پروانهها ماندم... من ریشه در خاکم رهایم کن! از قیّم وابستگیهایت روزی جدایم کن...! جدایم کن! ای باغبان از من چه میدانی!؟ بگذار بیتردید در پای اقاقیها بپیچم! این بودن من است! از کجا پیداست...!؟ شاید که من نیلوفرت باشم!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 22:34 به قلم مجنون |
|
|
نمي داني چه غمگينند !!! چراغ روشن شب بود ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 22:57 به قلم مجنون |
|
|
به پای صحبت تو خواهم نشست و می نویسم از تنهایی از بیگانگی از عشق و از غم ای کاش می توانستم لحظه ای دل را رها سازم و اشک را بدرقه راه سختی ها کنم. اما افسوس که قلبم در آستانه غمهای زندگی تیر می کشد و اجازه نفس کشیدن را از من می گیرد ای پروردگار خوبی ها خدای من کودکی را در چه سپری کردم جز اینکه نوجوانی قبل از جوانی طی شد و سایه خوشبختی را در این دو فاصله حتی مساوی ندیدم. جوانی از راه رسید همچون بهار ولی نه هر سال مثل بهار مثل پاییز مثل راه رفتن روی برگها... صدای پای جوانی من صدای خش خش برگهاست. کودکیم مثل باریدن باران بود گذشت. نوجوانیم مثل باد وزید مثل طوفان جوانی ام را نمی دانم به چه خواهد گذشت زندگی سرابی بیش نیست چرا که سالهاست به دنبال آن می دوم ولی هر بار سکوت زبانم را می گیـــــرد... **** اینک من جوانی خود را گم کرده ام هیچ کس کمکم نمی کند در یافتن آن زیرا همه در پی جـــوانی خود در جستجویند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 17:17 به قلم مجنون |
|
|
سلام ....بعد از حدود یک ماه تصمیم گرفتم دوباره بنویسم ...البته نه برای شما...برای .... چیزهایی که در دل داشتم و نتونستم به عزیزم بزنم :از سخنانی که به دوست داشتن ختم بشه متنفرم به خاطر سکوتم متاسفم. به خاطر عشق یکطرفه ام به تو و به خاطر تنفرم هم متاسفم دوستت داشتم .... دارم .... و خواهم داشت ....هیچکس در دلم جای تو را نخواهد گرفت . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 21:50 به قلم مجنون |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 22:37 به قلم مجنون |
|
|
که دوست داشتن تنها جاودانیست نوروز جاودانه مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 اسفند1386ساعت 22:23 به قلم مجنون |
|
|
دل از سیـنه برون شد ز بس که تپید پـا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 17:38 به قلم مجنون |
|
|
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند ... افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود... که همیشه یکی بود یکی نبود
در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 دی1386ساعت 15:23 به قلم مجنون |
|
|
آتش مقدس شک را
که اگرگوشی نبود نمی گوییم حرفهایی هست که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند. و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهایی است
که برای نگفتن دارد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 دی1386ساعت 22:44 به قلم مجنون |
|
|
چيزي براي عشق ورزيدن آرزومند چيزي بودن اين هاست اصول والاي خوشبختي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 22:43 به قلم مجنون |
|
|
که دوستشان دارم اما می توانم ادعا کنم لحظاتی که به یادشان نیستم نیز دوستشان دارم
تا چه اندازه غمگینم....!!!
تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که آب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به ارزوهای مهال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطردود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تو برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آبان1386ساعت 18:31 به قلم مجنون |
|
|
تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 16:48 به قلم مجنون |
|
|
بر تل خاكستري از همه آتش ها و اميدها و خواستن هايم، تنها مانده ام. و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم. و اعماق آسمان ساكت را مي نگرم. و خود را مي نگرم. و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ، اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است، و هر لحظه صريح تر و كوبنده تر كه تو اين جا چه مي كني؟ امروز به خودم گفتم: من احساس مي كنم، كه نشسته ام زمان را مي نگرم كه مي گذرد. همين و همين.
است كه نميتواني او را ببخشي، بدانكه اشكال در كوچكي قلب توست، نه دربزرگي گناه او |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 16:35 به قلم مجنون |
|
|
اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن، لذتها را به بندگانحقیرت بخش. . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 19:39 به قلم مجنون |
|
|
بياموز ... که بزرگ ترين گناه شکستن دل آدميان است |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 مهر1386ساعت 22:40 به قلم مجنون |
|
|
او جانشین همه نداشتن هاست نفرین هاو آفرین ها بی ثمر است اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند واز آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 20:24 به قلم مجنون |
|
...می خندم
من از این پس به همه عشق جهان می خندم
به هوس بازی این بی خبران می خندم من از آن روزی که دلدارم رفت به غم و شادی عشق دیگران می خندم خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته ست بدان می خندم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مهر1386ساعت 18:33 به قلم مجنون |
|
|
چیزی را بنویسید که بتوانید پای آن را امضا کنید چیزی را امضا کنید که بتوانید به پای آن بایستید
است بی خیالی سپر هر درد است باز هم می خندم آنقدر می خندم که غم از روی رود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 22:50 به قلم مجنون |
|
|
بگذار بمیرم که دگر همسفری نیست در سینه من فرصت عشق دگری نیست بعد از تو دلم عرصه تکرار بلا بود آری دگر از عشق در اینجا خبری نیست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 6:46 به قلم مجنون |
|
|
مایلم روزی که میمیرم مرا در تابوت سیاهی بگذارند تا همه بدانند در تاریکی به سر می برده ام دستهایم را از تابوت بیرون بگذارند تا همه بدانند به آنچه می خواستم نرسیدم چشمهایم را باز بگذارند تا همه بدانند چشم انتظار از دنیا رفته ام روی قبرم تکه یخی بگذارند تا مثل باران برایم اشک ریزد و روی سنگ قبرم چیزی ننویسند تا همه فراموشم کنند . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 19:17 به قلم مجنون |
|
|
چه آفرینش بدان پایان می گیرد معشوق من چنان لطیف است که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 16:31 به قلم مجنون |
|
|
شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد. خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت :هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست
در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند عجب خوش باورم من که محبت آرزو دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 شهریور1386ساعت 14:44 به قلم مجنون |
|
|
دنيا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری،
تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمی رسند و اين رنج است . زندگی يعنی اين .
سه چيز در زندگی هيچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگی هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگی هيچگاه قطعی نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و شانس . سه چيز در زندگی از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 شهریور1386ساعت 14:1 به قلم مجنون |
|
|
من از شراب چشم تو گر مست می شدم
فارغ از این جهان و هر آنچه در آن هست می شدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 شهریور1386ساعت 19:37 به قلم مجنون |
|
|
ای دل چه گویم به او که او دلدار تو نیست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 20:23 به قلم مجنون |
|
|
قسم به پرستو ، آنگاه که جفتش میمیرد و تنها به آشیانه برمیگردد . چه غروب غریبی !
کاش رويا هايمان روزی حقيقت می شدند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 19:11 به قلم مجنون |
|
|
خداوندا تو میدانی که انسان بودن
دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 22:12 به قلم مجنون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نمی نويسم،چون می دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمی خوانی. حرف نمی زنم،چون می دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمی. نگاهت نمی كنم،چون تو اصلاً نگاهم را نمی بينی. صدايت نمی زنم، زيرا اشك های من برای تو بی فايده است.فقط می خندم،چون در هر صورت میگويی ديوانه ام
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
ترانه های خانم زهرا بختیاری شب مهتابی روزگار بی کسی عاشقانه برای تو می نویسم زلاله عشق مونا |